تبليغاتX
ستاره ی سهیل

ستاره ی سهیل

امروز



 

با خودم عهد بستم

 

                 بارديگركه تورا ديدم

 

                     بگويم ازتودل گيرم

 

                                               ولي باز تورا ديدم

   

                      و گفتم: بي توميميرم

 


نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و چهارم آذر 1386

لينك مطلب




دیگه تمومه عشق منو تو
دوست ندارم ، نمی خوام تورو

دیگه تمومه عشق منو تو
خسته شدم من نمیخوام برو

عاشقت بودم،تنهام گذاشتی
نفرینم نکن ، تو اینو خواستی

فرقی نداره، عشق تو واسم
تو دیگه مردی ، دور شدی ازم

بهتره با هم نباشیم، بی وفایی تموم شد
من میخوام مثل تو باشم،دلم نامهربون شه

برو دیگه، دست از سر من بردار،تورو خدا برو
شدم از ر چی عشق بیذار،برو

عاشقت بودم، تنهام گذاشتی
نفرینم نکن، تو اینو خواستی

فرقی نداره، عشق تو واسم
تو دیگه مردی، دور شدی ازم

بهتره با هم نباشیم، بی وفایی تموم شد
من میخوام، مثل تو باشم دل نامهربون شم

 


نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

لينك مطلب



 

اندکی سکوت می خواهم

که خاطراتم را مرور کنم

         تا بلکه دوباره باز یابم ات

گام هایی که از تو دور شده ام را

       دوباره بازگردم

و بنشینم و بی هیچ کلامی بگویم ات

     چقدر دوستت داشته ام

 و اینک

     چقدر دوستت دارم

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

لينك مطلب



هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم ....
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
رنگين کمان من


نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

لينك مطلب



 

 

خیال کردم یه عمر با من می مونه

گمون کردم واسم یه همزبونه

نگفته بود پی یه عشق تازه است

تا تحقیر بشم و دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتی دوباره است

برای دل بریدن فکر چاره است

نگفت به فکر تحقیر نگاهام

شکستن غروری پاره پاره است

حالا به مرگ من راضی نمیشه

می خواد جون بکنم واسش همیشه

به اون ظالم بگین نفرین این دل

تا زنده ام به راه زندگیشه

درسته کولی و بی کس و کارم

ولی واسه خودم خدایی دارم

واسه رسیدن روز عذابت

دارم ثانیه هارو می شمارم

 


نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

لينك مطلب



به من نگفتی که می خوای تنهام بذاری و بری

دوستم نداری نمی خوای دیگه کنارم بمونی

به من نگفتی که دلم بازیچه ی عشق تو بود

فقط می خواستی با دروغ غرورمو تو بشکونی

رفتی و با رفتن تو چشمای من بارونی شد

شکستم از غصه ای که برام گذاشتی یادگار

شدم گرفتار دلی که طاقت دوری نداشت

موندم به کی شکوه کنم از دست رسم روزگار


نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

لينك مطلب



 

ماه من

غم و اندوه، اگر هم روزي مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق زمين خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست ...

او هماني ست که در تارترين لحظه شب

راه نوراني اميد نشانم مي داد ...

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد

معني خوشبختي، بودن اندوه است

اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند

همه را با هم و با عشق بچين...

ولي از ياد مبر !

پشت هر کوه بلند سبزه زاري ست پر از ياد خدا

و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست

خدا هست ...

و چرا غصه چرا


نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

لينك مطلب

بزرگترین متهم قلبی است که نمیداند برای چه می تپد

در نگاهت غزلیست

غزلی تازه تر از صبح بهار

به دل انگیزی گل

به دل آویزی عطر

من به محراب نگاه تو خدا را دیدم

که بدان لطف و صفا

جامه ی مهر و وفا دوخته بود

من به چشمان تو دیدم که خدا

دل به آن چشم که خود ساخته بود

باخته بود  

دعا کردم که بمانی بیایی کنار پنجره باران ببارد

اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگی ست

تو رفتی پیش از آنکه باران ببارد

چشم هایم برای توست بیاموز که روشن باشد

اندیشه ام از آن توست بیاموز که پاک باشد

زندگی ام محتاج توست بیاموز که خدایی باشد 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

رخ زیبای تو را خال کنم روی تنم

تا که محفوظ بماند یاد تو در کفنم 

هیچ وقت مغرور مشو

برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند


نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سیزدهم آذر 1386

لينك مطلب



کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by starsohel.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM